سیره و تاریخ معصومین - جلسه 10

 در تاریخ ۲۱ فروردین ۱۳۹۷ ۷۲۳ بازدید
چکیده نکات

جلسه دهم ترم اول استاد پورامینی گروه 5 و 6 سال 94

عنوان درس: تاریخ و سیره معصومین

استاد: پورامینی

جلسه دهم

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه قبل منتهی شد به نقش امام حسن عسگری در برخورد با گروه های انحرافی مثل واقفیه و ثَنویّه و مُفوضّه و یا کسانی که پیرو ادیان دیگری بودند مثل قضیه جاثلیق و آن شخصی که می خواست به مقابله با قرآن کاری را انجام دهد، قضیه کندی،  و همچنین برخورد سلبی آن بزرگوار با صوفیه، اجمالاً بحث تصوف و فلسفه را شاید از دوره ابوجعفرمنصور به بعد داشته باشیم، خوب این علت های مختلفی هم دارد از یک طرف مملکت اسلامی گسترش پیدا کرده و قطعا برخورد فکری پیش می آید و از آنطرف نهضت ترجمه که ایجاد شد زبانها و گویش های مختلف که ایجاد شد از عربی به فارسی از عربی به رومی و بالعکس، و مباحث فلسفی که از یونان منتقل شد.

از طرفی بحث فقه و فلسفه و از طرفی هم بحث های سیاسی که خلفا در پیِ آن بودند و عالم آنها مأمون بود و بقیه در این فازها نبودند، لذا برای مقابله با اهل بیت دنبال هر راهی می گشتند و مناظراتی که در دوره علی بن موسی الرضا با رأس الجالوت و جاثلیق و با بزرگ زردشتی های آنوقت صورت گرفت، عیون اخبار الرضا را ببینید...

شیخ صدوق از ری به سمت نیشابور که آنوقت ثقل علمی بود حرکت می کند و در آنجا مشغول به بزّازی می شود تا اموراتش بگذرد و هدف اصلی اش این بود که این روایات را جمع کند و کتاب عیون اخبارالرضا را نوشت.

در خِصال روایات ادبی را از یک شروع کرده و نوشته است و مرحوم آیت الله مشکینی همین روال را در مواعظ عددیه دارند.

بحث زهد گرایی، زُهد خوب است زُهدگرایی بد است که سفیان ثوری به امام صادق اعتراض کرد که جدِّ شما لباس خشن می پوشید و شما لباس فاخر...

از ابوهاشم کوفی یاد می شود که در قرن دوم با پرچم اسلام داعیه تصوف را داشت و از امام هادی دارد که« إنّهم خلفاءِ شیاطین و نُخرَّبُ قواعد الدین، اینها خراب کننده پایه های دین هستند، یَتزهَّدون لِراحة الاجسام...»

روایت دیگری است که کسی به امام صادق می گوید: قد ظهر فی هذا الزمان قوم یقال لهم الصوفیّة فما تقول فیهم، راجع به اینها چی می فرمایید؟ قال: إنهم أعدائنا و مَن مال إلیهم فهو مِنهم و یُحشر معهم، آنها دشمنان ما هستند و کسی به اینها میل پیدا کند با آنها محشور می شود، المرء مع مَن أحب».

راجع ابوهاشم از امام صادق سوال می کنند، حضرت می فرماید: «إنه کان فاسداً عقیدة جدّاً فهو الذی إبتدأ مذهباً یقال لهم تصوف...».

ذریعة در حرف هاء راجع کتاب حدیقة مفصّل بحث می کند و شواهد مختلف می آورد از مقدس اردبیلی که راجع به تصوف در این کتاب نوشته ام.

مرحوم شیخ حرِّ عاملی هم مطلب را از حدیقة نقل می کند ونسبت به مقدس اردبیلی می دهد، محدث نوری هم در مستدرک ج 11 ص 380 این را از حدیقة نقل می کند و نسبت به مقدس اردبیلی می دهد.

در بِحار ندیدیم ظاهرا مرحوم مجلسی نیاورده، مقدس اردبیلی قبل از مرحوم مجلسی است که ایشان آورده اند.

راجع ابوهاشم جعفری از امام عسگری: « ابوهاشم سیعطی زمان علی الناس وجوه ضاحکة مُستبشرة، مردم چهره ایشان خندان و قلوبُهم مظلِمة، دلهایشان تاریک، السنة فیهم بدعة و بدعة فیهم سنة، المومن بینهم حقَّر و الفاسق بینهم موقَّر، مومن حقیر شمرده می شود و فاسق جایگاه پیدا می کند و اُمرا و پیشوایانشان جاهل و جائر هستند و علمایشان هم درباری است، اغنیائهم یسرقون مال الفقراء، و الصاغِرهم یتقدمون علی الکبراء، کوچکتر ها خودشان را مقدم بر بزرگترها می کنند، علمائهم شراراً خلق الله علی وجه الارض تا می رسد به اینجا که، لأنَّهم یَمیلون إلی الفلسفة والتصوف و... اگر مقام و موقعیتی هم به آنها بدهی سیر نمی شوند و اگر موقعیت را از آنها بگیری سراغ عبادت می روند ریاءً، ألا إنهم قتاة طریق المؤمنین، اینها دزدان راه مومنین هستند...

حالا این در حدیقة است و مرحوم شیخ حرِّ عاملی و محدث نوری هم در مستدرک نقل کرده اند.

یکی دیگر از قضایا در دوره امام عسگری قیام صاحب زَنج است که قضیه ای است در بصره اتفاق افتاد که فردی قیام کرد و مردم دورش جمع شدند و چند سال هم طول کشید و خونریزی زیادی راه انداخت و این خودش را منتسب به اهل بیت کرد، مثلاً زیدالنار داریم که حضرت فرمود زیدالنار را با زید بن علی قیاس نکنید که اگر زیدبن علی به قدرت می رسید وفا می کرد او ادعای خلافت نداشت.

و یا محمد بن عبدالله نفس زکیه که از نوادگان امام حسن است، این باباش تو کله اش رفته بود که محمدبن عبدالله این همان مهدی موعود است و خلاصه اش آن روایاتی را که راجع به حضرت مهدی است و قیام می کند را برای فرزندش در نظر بگیرد و امام صادق فرمود اشتباه می کند این آن نیست و من در مجموعه کتاب علی(ع) اسمش را ندیدم، کسانی که به قدرت می رسند را ما می شناسیم و این اسمش در آن نیست و بیخود زحمت می کشد خلاصه قیام کرد و کشته شد.

صاحب زَنج خودش را نسبت به اهل بیت داد کذباً و ادّعا کرد به اینکه علی بن محمد بن احمد بن عیسی بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب که به چهار واسطه به زید پسر امام زین العابدین برسد.

او در سال 255 قیام کرد، یعنی سال ولادت حضرت حجت (سلام الله علیه)، حالا ببینیم کی هست و چی هست؛

نَسب او را به زید رسانده اند و ابن کثیر می گوید: «لم یکن صادقاً و إنّما کان عَصیفاً یعنی اجیراً مِن عبدالغیث و اِسمُه علی بن محمد بن عبدالرحیم و اسم مادرش هم قرةُ بنت علی بن رحیم بن محمد بن حکیم از بنی اسد است و اصلُه مِن قریةٍ مِن قُرَرِالرِّی، یکی از روستاهای ری هست و هیچ نسبتی با اهل بیت ندارد.

مسعودی دارد که آل ابوطالب منکر آن هستند که او از خاندان پیغمبر و ابوطالب باشد، کان مِن اَهل القریة مِن اَعمار الرِّی فی قالِّها وَرزَنین، یک روستایی است در ری.

إبن أبی الحدید دارد که: اکثر الناس یقتهون فی نسبه، بسیاری از مردم در نَسبِ او خدشه وارد می کنند و خصوصاً الطّالبیین، یعنی طایفه ابوطالب و فرزندان علی بن ابیطالب.

جمهور النَسّابین اتفاق کردند وی از عبدالغیث است این علی بن محمد عبدالرحیم است و أُمُّه اسدیه از بنی اسد است و جدُّها محمد بن حکیم اسدی از اهل کوفه است و یکی از کسانی است که با زید بن علی قیام کرد، پس پدربزرگش در قیام زید همراه زید بود، وقتی که زید کشته شد این فرار کرد و آمد به سمت ری و در روستایی به نام وَرزَنین ماندگار شد و در این روستا علی بن محمد صاحب زنج به دنیا آمد، و پدربزرگش کسی است از عبدالغیث که در طالقان به دنیا آمده، بعد آمد در عراق و کوفه، این از جهت شخصش.

از جهت فکری تقریباً رأی خوارج را داشت، همان قشرگرایی و کوته بینی و ظلم و جنایت، که زنها و بچه ها را بکشند و به کودک و پیر رحم نکنند و یک خطبه ای هم دارد که اولش اینجور می گوید: الله اکبر الله اکبر لا اله الا الله والله اکبر ألا لا حُکم إلا لله، همان شعار خوارج، و کان یرالذنوب کلها شرکاً، پس هر کسی هر گناهی مرتکب شود این مشرک است.

گفته بود که نبوت هم بر من عرضه شد، من قبول نکردم، گفتند چرا؟ گفت: خیلی مسئولیت سنگین است و ترسیدم نتوانم این بار را بردارم...

ادّعایی هم داشت که هر کسی را من نگاه کنم می فهمم در ضمیرش چه وجود دارد و در ذهنش چی می گذرد، صاحب زنج در بصره قیام کرد و خیلی از مردم را کشت و اموال را مصادره کرد و مسجد جامع بصره را آتش زد، یکی از مساجد أربعه که اعتکاف در آن مستحب است، به اعتبار اینکه امیرالمؤمنین در آنجا نماز اقامه کرده است.

در شب چهارده شوال سنه 257، که ماه گرفته بود، حرکت می کند و در روز وارد بصره می شود و خیلی از مردم را می کشد و مردم فرار کردند، مسجد بصره و بسیاری از خانه ها را آتش زد و انبار را غارت کردند و بعد یک نفرشان اعلام کرد که هر کسی امان می خواهد بیاید، عده زیادی از اهل بصره جمع شدند که امان نامه بگیرند، ابراهیم یک از اصحاب وقتی دید این همه جمعیت جمع شده اند نامردی کرد و دستور داد همه را بکشند و همه کشته شدند و فقط یک عده کمی توانستند فرار کنند...

حتی زمینهای کشاورزی را آتش زدند و هم آدم و هم حیوان آتش زدند، یک عده ای رفتند در چاه های خانه مخفی شدند، شبها می آمدند بیرون تا بگردند حیوان یا سگ یا موشی را پیدا کنند تا بخورند، بعد از یه مدتی دیدند این حیوانات هم تمام شدند، دیگه منتظر شدند ببینند کی از اینها می میرد، همه منتظر بودند یک کسی از اینها بمیرد، وقتی می مُرد اینها می آمدند و گوشت این مُرده را تقسیم می کردند و می خوردند.

یک قضیه ای را إبن أبی الحدید نقل می کند، که یک زنی وقت احتضارش بود و خواهرش هم پیش او بود جمع شده بودند تا او بمیرد و گوشتش را بخورند، خلاصه وقتی که مُرد این زن به نام حَسنا است، گوشت او را تکه تکه کردند و تقسیم کردند، بعد دیدند خواهرش گریه می کند، چرا؟ در شَریعه عیسی بن حَرب است، شریعه همین نهر آب را گویند، دیدند دارد گریه می کند و سرِ یک میّتی دستش است گفتند چرا گریه می کنی؟ گفت: اینها جمع شدند سرِ جنازه خواهرم و نگذاشتند خواهرم بمیرد او جان داشت، بدن او را در همان حالت تکه تکه کردند و به من فقط سرش رسید و از گوشتش به من نرسید...

این وضعیت صاحب زَنج است که قیام کرد، یک آدم جانی و جنایت کار که انتساب دروغین به اهل بیت میدهد، بعید نیست می خواهد با این کار عده ای را فریب بدهد تا او را یاری کنند، این مشغول جنگ با بنی العباس شد که 14 سال طول کشید تا دوره موفّق که در سال 270  او را کشت.

علتّ نسبت دادن او به اهل بیت: یک راهی است برای رسیدن به قدرت، چون دید که بنی العباس هم با انتساب به اهل بیت خودشان را چسباندند تا به قدرت برسند، یا اینکه عده ای از علویان که در گوشه کنار قیام می کردند را زیر چتر خود بگیرد، این احتمال هم وجود دارد.

از امام حسن عسگری راجع به این صاحب ثوره، انقلاب در عربی یعنی کودتا، انقلاب فارسی ما معادلش می شود: ثوره، لذا انقلاب اسلامی می شود کودتا اسلامی ما که کودتا نداشتیم درست آن می شود الثورة الاسلامی.

ابن شهر آشوب نقل می کند که من قصد داشتم راجع به صاحب زَنج از امام حسن عسگری سوال کنم، برداشتم سوالم را نوشتم و این یکی را فراموش کردم بنویسم، لذا این سوال خدمت حضرت نیامد، حضرت بدون آنکه من سوال کنم جواب دادند و فرمودند: و صاحبُ الزَّنج لیس مِنّا اهل بیت، صاحب زنج از ما اهل بیت نیست، بنابراین این حرکتش مورد تأیید ما نیست، مختصر و گویا و مفید بیان کردند.

بنابراین خودش و قیامش مورد تأیید نیست و اصل نسبش هم ربطی به اهل بیت ندارد و مذهب و عملش هیچکدام مورد تأیید اهل بیت نیست...

و صلی الله علی سیدنا محمد و آل محمد...